باز هم تو آمدی، در دستهایت معجزه ای بود، لبهایت، نوبرانه تمام میوه های فصل بود و جاده... باز هم مرا میرنجاند! من در رنگ چشمهایت منجمد شدم و تو، بهار ماندگارت را خزان خطاب کردی! هنوز هم وقتی بی گدار به آب میزنم و دور از تمام چشمها عاشقت میشوم سرد میشوی و دوباره احساس میکنم کمرم شکسته است! مستانه...
ما را در سایت مستانه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 45
تاريخ: دوشنبه
5 دی
1401 ساعت: 20:06